تبليغاتX
!!×بهونه ای برای نوشتن×!!


!!×بهونه ای برای نوشتن×!!

 

گفت : چی؟؟

گفتم : تله پاتی

گفت : این دیگه چیه؟

گفتم: اینکه آدما با اینکه از هم دور هستند ولی از حال هم خبر دارن همو حس میکنن. یه جورایی فکر همو میخونن

گفت : آهان همون عشق خودمونو میگی مادر؟ ما به این چیزایی که تو میگی میگفتیم عشق.

گفتم : آره همون عشقی که شما میگین.

گفت : عشق که خیلی از این کلمه هه که گفتی تله چی چی، قشنگتره واسه چی اسمشو عوض کردین شما جوونا؟

گفتم : آره مامان‎بزرگ عشق خیلی قشنگتره ولی الان عشق رو یه چیز دیگه معنی میکنن. به هر نگاهی میگن عشق! کلمه ی دوست دارم و عاشقتم خیلی راحت میاد رو زبونا . حس کردن و خوندن فکر دیگه توش جایی نداره

عکس بابا بزرگو برداشت و خاک‎های روی شیشه‎ی قابو با دستش پاک کرد و یه آهی کشید و گفت من که نمیفهمم تو چی میگی ولی ما عاشق هم بودیم

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 17:54 توسط من| |

 

زل زده بودم به بخاری که از فنجون چایی داشت بیرون میومد و یاد "بهانه ای برای نوشتن" افتادم وبلاگی که خاطرات چند سال منو توی خودش نگه داشته بود و الان چند ماهیست که رفیق نیمه راه شدمو بهش سر نزدم.

وقتی وبلاگ رو باز کردم و 113 تا پیام تایید نشده رو دیدم هم خوشحال شدم و هم ناراحت!

خوشحال شدم از اینکه برای یه سری از آدما که تنها نوشته های منو دیدند اینقدر ارزشش رو داشتم که بااینکه ماهاست به وبلاگشون نرفتم و خبری ازشون نگرفتم ولی بازم اومدن و سراغی ازم گرفتن، واقعا از همتون به خصوص آقا حجت ، امیر خان ، درنای عزیزم و آقا مهدی ممنونم.

و ناراحت از اینکه یه مدت خیلی طولانی اینجا نبودم و دور از قلم زیبای دوستانم بودم.

تابستون خیلی سختی بود مسئولیت هایی یکدفعه به دوشم گذاشته شد که در شرایط عادی پذیرفتن یکی از آنها هم برام سخت بود!

تاحالا نشستین فکر کنید چه آینده ای رو برا خودتون پیش بینی میکردین و چی شد؟؟

امروز دلم خواست این تغییرات ناخواسته رو بنویسم .

از بعد عید نوروز 3 روز می رفتم کاراموزی و بقیه هفته رو هم با دوستم سر کارای پایان نامه بودیم ، ما باید تا مرداد تمام نمراتمون رد میشد تا اسممون برای فوق لیسانس فرستاده بشه.

کاری که توی کاراموزی بهم داده بودن برنامه نویسی با زبان سی شارپ بود و من اصلا این زبون رو بلد نبودم!!! یه روز توی حیاط دانشگاه با یکی از بچه های انجن علمی داشتم درباره ی کارم صحبت می کردم و اگه وقت داره من در کنار خوندن کتاب و جزوه ای که تهیه کرده بودم تا برنامه نویسی با سی شارپ رو یاد بگیرم، برم و سوال هامو ازش بپرسم! گفت یه شرکتی اومده توی دانشگاه داره کلاس سی شارپ میزاره 3 جلسشم گذشته بیا برو شاید به دردت خورد.

تنها روز خالی من در هفته پنج شنبه ها بود که اونم پر شد ولی خیلی تو کارم بهم کمک کرد.

امتحانات پایان ترم تموم شد و نمراتمون رد شد به غیر از کاراموزی و پایان نامه! طبق برنامه هایی که ریخته بودیم و کلاس سی شارپی که می رقتیم تا اواسط مرداد همه کارا باید تموم میشد و فارغ التحصیل میشدیم و مطمئن بودیم که برای فوق لیسانس دانشگاه آزاد اسممون رد میشه و قرار بود از اول مهر هم بشینیم برا سراسری بخونیم.

یه روز سر کلاس سی شارپ استاد گفت برای هفته دیگه یه پروژه تجاری تعریف می کنید و میارین از این به بعد من هر درسی میدم باید روی اون پیاده کنید تا عملی باشه و یاد بگیرید هرکسی هم که پررژه تعریف نکنه نمیتونه بیاد بشینه سر کلاس!

چون برنامه ی کاریمون برا تحویل پایان نامه رو خیلی فشرده ریخته بودیم این کار یه خلل خیلی بزرگ توی کارمون ایجاد میکرد و از یه طرف هم برای کاراموزی، من مجبور بودم این کلاسا رو برم چون این برنامه باید جواب نهایی می داد.

یک هفته تمام از صب که مغازه ها و اداره ها و پاساژا باز میکردن تا شب کارمون این بود که بریم نیازسنجی کنیم که الان چه برنامه و نرم افزاری نیازه یا چه کارهایی هست که الان به صورت دستی انجام میشه و باید تبدیل به برنامه بشه. از نونوایی و تهیه غذا و میدون تره بار تا آزمایشگاه ها و شرکت های سرمایه گذاری و اداره های دولتی رو رفتیم . بعضی جاها مسخرمون کردن بعضی ها شک میکردن، بعضی ها هم اصلا تو باغ نبودن و نمی فهمیدن ما چی میگفتیم!!!

یک هفته فرصتمون تموم شد و ما به یه نتیجه واحد نرسیده بودیم!!! به استادمون ایمیل زدیم و قضیه و گفتیم و خواهش کردیم یه هفته دیگه به ما فرصت بده!هفته بعدش سراغ هلال احمر و بهزیستی رفتیم و بعد از کلی رفت و آمد و صحبت برا اینکه اعتماد اونارو به خودمون جلب کنیم فهمیدیم که  قسمت بایگانی بخش حج و زیارت هلال احمر به صورت دستی انجام میشه و هنوز برنامه ای براش نوشته نشده . خیلی خوشحال بودیم ، کار سختی بود ولی از اینکه بالاخره به نتیجه رسیده بودیم خوشحال بودیم. به استاد موضوع رو گفتیم اونم قبول کرد و گفت چون یه هفته دیر رفتیم از بقیه عقب افتادیم و باید خودمون رو به اونا می رسوندیم.

دو هفته بود که سراغ پایان نامه نرفته بودیم ! یک هفته ام برای اینکه خودمون رو به بقیه برسونیم باید برای این پروژه میزاشتیم. سازمان حج توی خیابون آزادی بود و رفت و آمدش خیلی برای ما سخت بود! ولی برای اینکه خواسته های کاربرایی که قرار بود با این برنامه کار میکردن رو در میاوردیم باید می رفتیم اونجا.

روزها خیلی روز تموم میشدن و به روزی رسیدیم که باید کارو میرفتیم تحویل استاد میدادیم. خیلی استرس داشتیم هم زمان خیلی گذاشته بودیم و از زمان بندی پایان نامه عقب افتاده بودیم هم خیلی توی اون هفته به خودمون فشار آورده بودیم، از یه طرف هم  ماه رمضون شده بود و روزه گرفتن توی اون روزای بلند سال خیلی اذیتمون میکرد!

اسممون رو صدا کرد و رفتیم روی سن و شروع کردیم به توضیح! وقتی تموم شد فقط زل زده بودم به چهره استاد که نتیجه رو از حالت صورتش بفهمم! یه کارت از توی کیفش درآورد و گفت : پایان نامتون پیش بینی سهام در بورس بود؟؟ من با تعجت که پایان نامه چه ربطی به توضیحات این پروژه داره گفتم بله!! گفت:فردا ساعت 11 زنگ بزنید هماهنگ کنیم بیاین شرکت درباره ی پایان نامتون با هم صحبت کنیم یه پیشنهاد خوب دارم براتون.

منو دوستم لپ تاپ رو از جلوش برداشتیم و با یه ذهن آشفته رفتیم نشستیم سر جامون و هی میگفتیم حتما کارمون رو نپسندیده که چیزی نگفت! ناراحت بودیم چون حس میکردیم تمام زحمتامون به هدر رفته.

تماس گرفتیم و یک روز رو هماهنگ کردیم و رفتیم پیشش. دو ساعت تمام حرف زد و ما ربط حرف هاشو نمیفهمیدیم!! بعد دو ساعت گفت :متوجه شدید؟؟ ما هم با همون قیافه هایی که دود داشت از کلمون بلند میشد گفتیم نــــــــــــــــه!!!!

سرتون رو درد نیارم بالاخره فهمیدیم چه میگفت! تمام این برنامه ها(پروژه تعریف کردن و کار انجام دادن و ارائه دادن) یه آزمایش بود برای جذب نیرو.

استاد ما رئیس یه شرکت نرم افزاری بود و می خواست با گذاشتن این کلاس ها کارمند استخدام کند و تمام کارها برای سنجش بچه ها بود و حالا من و دوستم توی این آزمون ناخواسته و ندانسته قبول شده بودیم!

کاراموزی، پایان نامه، برنامه ای که قولشو به هلال احمر داده بودیم و حالا کار توی یه شرکت نرم افزاری!!!!!

24 ساعت شبانه روز کفاف کارهامون رو نمیداد، ساعت خوابم توی شبانه روز به 3 4 ساعت رسیده بود! رفتیم موضوع رو به سازمان حج گفتیم کمی ناراحت شدن ولی تونستیم یکی از مسئولیت هامون رو کم کنیم. روزا با دوستم کارای شرکت رو انجام میدادیم و بعد از افطار تا سحر من سر کد نویسی کاراموزیم بودم و دوستم سر پایان نامه!

دو سه هقته بعد از اینکه ماه رمضان تمام شد  برنامه ای که برای کاراموزی باید تحویل می دادم تموم شد برنامه کار میکرد و من واقعا خوشحال بودم.

پیاده سازی پایان نامه هم داشت به نتیجه می رسید و بعد از اون باید میرفتیم سراغ نوشتن و تهیه داکیومنت. کارهای شرکت هم خوب بود استاد از ما خیلی راضی بود.

مثل یه مرده متحرک شده بودم که اگه یجا میشست از فرط خستگی سال ها میخوابید تنها چیزی که بهم انرژی میداد پیشرفت کاریمون بود.

البته پایان نامه از اون وقتی که برامون تعیین کرده بودن گذشته بود ولی امید داشتیم که به خاطر معدلمون کارای فوق لیسانسمون رو درست کنند.

در کنار تمام این کارها اسباب کشی هم اضافه شد ولی از همه بدتر مریضی بود که به طور ناگهانی برای مادرم پیش اومد دکترها علت رو نمی فهمیدند. فشار زیادی روی من بود همه از من به عنوان دختر بزرگ توقعات زیادی داشتن! شاید هم حق با اونها بود پدرم که هر روز باید بالا سر کارگرها بود تا درست کار کنند و خونه رو به موقع تحویل بدن. مادر هم تنها کمکی که به ما می تونست بکنه انجام کارهای خودش بود و خواهرم هم بیشتر از مادرم مواظبت میکرد. فشار عصبی همراه با ضعیف شدن بدنم خیلی راندمان کاریم رو پایین آورده بود. تنها زمان استراحتم نماز خوندن شده بود و گریه زاری که حال مادرم خوب بشه و در نهایت 3 4 ساعت خواب!!

عصرها که خونه میومدم یه غذایی برای شام درست میکردم و شروع میکردم به جمع کردن و کارتون کردن وسیله ها! شب ها هم میشستم و متن پایان نامم رو می نوشتم.

اسباب کشی و جمع کردن وسایل تمام شد و پایان نامه من هم آماده شد. فشار عصبی که داشتم خیلی کم شده بود اما دنیا سر ناسازگاری با من داشت!! به استاد راهنمام زنگ زدم که بیاد دانشگاه و نمره منو رد کنه تا من سراغ کارای فارغ التحصیلیم برم اما با کمال ناباوری استادم پایان نامه دکترای خودش رو بهانه کرد و گفت وقت نداره و اولین زمانی که میتونه بیاد هفته اول مهره!!!!

اسامی دانشجویان فوق لیسانس رد شد و اسم من....!!!!! روز بدی بود به خصوص زمانیکه به چهره شش امین نفر دانشگاه نگاه میکردم که اسمش به جای من رد شده بود و به همین راحتی شد نفر دوم!. چقدر خوشحال بود و از فرط خوشحالی بالا پایین میپرید.

حس میکردم دنیا دیگر جای تنفس برای من نداره! 3 4 ماه دوندگی به نتیجه نرسید. اول استادمو مقصر میدونستم و میگفتم اگه اصلا به ما پروژه نداده بود و پیشنهاد کار توی شرکت رو نداده بود همه چیز روی روال خودش پیش میرفت. رفتم پیشش و همه چیز رو براش تعریف کردم. ماجرای درس خوندن خودش رو برام تعریف کرد و گفت که همیشه اونی که آدم از آینده تو ذهنش داره عینا پیش نمیاد و یا شاید با تاخیر پیش میاد.

خیلی به حرفاش فکر کردم و اینکه تول تابستون چقدر به یکدفعه و ناخواسته مسیر زندگیم عوض شد. در کاراموزی پروژه ای به من دادند که نیاز رفتن به این کلاس ها رو برا من ایجاد کرد و همون باعث شد من طعم بیکاری که الان خیلی ها ازش حرف میزنند رو نچشم. از یه طرف خانوادم دوست داشتن که من ارشد شرکت کنم....!

 

و در حال حاضر امروز که دارم این متن رو می نویسم خدارو 100000 بار شکر میکنم که آرمشی نسبی به زندگیم برگشته. دکترها که علت رو نفهمیدن ولی مادرم خوب شد و وقتی عصرها میام خونه و با باز کردن در بوی غذایی که مادرم پخته رو حس میکنم دوست دارم سجده کنم و خدا رو شکر کنم که طراوتو برگردوند به خونمون.

پس از کلی مشورت با خانواده فعلا بیخیال ارشد شدم و الان دارم توی همون شرکت کار میکنم. کارم زیاد هست ولی همون کار مورد علاقمه.

بــــله اینم" آنچه گذشت من" در مدتی که در خدمتتون نبودم. امیدوارم کار زیاد اجازه بودن پیش شما دوستای عزیز رو بهم بده ببخشید که طولانی شد اول خواستن دو تیکش کنم ولی دیدم قشنگ نمیشه و حس به وجود اومده از بین میره!!

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 14:12 توسط من| |

 

       آیا میتونی تصور کنی ،

       که دنیا تو دستاته ؟

       که  تاریخ رو میتونی رقم بزنی ؟

       و با یک فکر زندگیت رو تغییر بدی ؟

       دور از واقعیت به نظر میرسه؟

       وقتی خودت ارباب سرنوشتت هستی ، همه چیز امکان پذیره

       هر فکرت میتونه زندگیت رو عوض کنه

      این حرف اون قدر واقعیه که حتی ممکنه فراموش کنی که کی هستی!!!

 

                                                   منبع : مایک دلی – نامه هایی از هستی

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 12:52 توسط من| |

 

همه ی ما از دروغ بیزاریم ولی هیچ کدام تحمل شنیدن حقیقت را نداریم

حقیقت کدام است؟

آنکه ما باور داریم یا آنکه دیگران میگویند؟

نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 18:29 توسط من| |

سلام به همه ی اونایی که یه مدت پشت در وبلاگ مونده بودن

و سلام به همه ی اونایی که اصلا نفهمیدن این وبلاگ یه مدت تعطیل بوده !

البته در این وبلاگ به روی همه ی شما خوبان همیشه باز بوده ولی صاحب خونه نبوده

امیدوارم همگی خوب و خوش باشید و تو این مدت اتفاق های خوبی برای تک تکتون افتاده باشه .

من هم آخرین امتحان های دوران لیسانس را یکی پس از دیگری . . .  بله!
دانشگاه ما یه رسمی داره اونم اینه که از بس دانشجوهاشو دوست داره دلش نمیاد بزاره همین جوری همه فارغ التحصیل بشن ! امیدوارم به خاطر این علاقه یه ترم به من اضافه نکنه

الان که دارم این متنو می نویسم یه دوستی کنار دستم نشسته میگه بنویس پولمون رو دوست داره نه خودمون رو!!!!

ولی من چون میخوام با دید مثبت به دنیا نگاه کنم و قسمت پر لیوان رو ببینم میگم خودمون رو دوست داره

امیدوارم این ترم هم همه چیز به خیر بگذره .

فردا یه روز مهمه ، یکی از همون استادا که میزان علاقش به دانشجوهاش خیلی زیاده و هر ترم فقط 20 درصد دانشجوان موفق به پاس کردن درسش میشن ، قراره ساعت 11 برگه هامون رو بیاره و جلوی خودمون صحیح کنه !!!!!! از الان صدای ضربان قلبم رو دارم میشنوم .

ترم گذشته اون جور که به ما خبر دادن تلفات هم داده بوده و یکی از بچه ها به خاطر استرس فراوانی که بهش وارد میشه حالش به هم میخوره و غش میکنه .

هم اکنون نیازمند دعای سبزتان هستم

 

راستی تا الان این وبلاگ در فاصله ی زمانی یک هفته تا 10 روز (استثناهارو حساب نکنید)با متن های تقریبا ادبی که خودم مینوشتم به روز رسانی میشد ولی قراره یه ذره مدل نوشتن رو عوض کنم حالا خودتون متوجه خواهید شد

به امید دیدار

 

پ.ن

برای درک بهتر اینکه واقعا کی هستی ، سعی ک بدونی چیزی رو که دنبالشی یا احساسی رو که جستجو میکنی برای چی میخوای؟!

نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 18:19 توسط من| |

Design By : Night Melody