تبليغاتX
!!×بهونه ای برای نوشتن×!!
چه کسی آنقدر بی گناه است که مرا گناه کار می داند؟ (آلبر کانو)
تعداد مهمونا:
افراد آنلاین:


!!×بهونه ای برای نوشتن×!!







 

سلام دوستای عزیز:

از اینکه اومدین پیشمون ممنون

امروز اومدیم بگیم این وبلاگ تا  اطلاع ثانوی تعطیله.

هر وقت برگشتیم خبرتون می کنیم.

                             دوستون داریم خیییییییییلی

                                                                    سانوا و سانیا

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 6:14 PM  توسط سانوا و سانیا  | 


خوب حقم دارن بيچاره ها اونا از كجا مي دونستند؟ من از طرف هر دو تاييمون از شما دوستاي خوب معذرت خواهي مي كنم. تقصير خودمونه بايد زودتر از اينا مي گفتيم . بله جواب سوالاتون درباره ي اينكه چرا مدل نوشتنمون عوض شده اينه كه تو اين 2-3 تا پست قبلب من (سانوا) نبودم. يعني تو كار درس و خر و اينا و اينا . براي همين همه ي كاراي وبلاگ به دوش خواهر گلم (شما خيلي جدي نگيريد گل رو برا خالي نبودن عريضه گفتم) سانيا بوده . آره ديگه!!
خوب چطوريد؟ چقدر دل همتون برام تنگ شده بود . راستي سلام . سانيا هم از اين گوشه موشه ها يه سلامي مي كنه ولي نه خداوكيلي خوب مي نويسه هااا دستش درست كارش بيسته بيسته (از اين بيستاي شهريوري كه تا 20 نگيري پاچه ي معلمو ول نمي كني!!)
چه بساطي شد اين امتحاناي ترم. وزارت  مهم و بسيار مؤثر آموزش و پرورش كه من به شخصه ارادت خيلي ويجه اي نسبت به همشون دارم اومد تيز بازي در بياره و سر و ته امتحانارو تو 2 هفته هم بياره . خدام گذاشت تو كاسشون (دمش گرم) طوري كه ما هنوزم كه بهمنه داريم امتحان ميديم .با ميان ترم 2 يكي نشه خيليه!!
آره ديگه اينم واسه خودش عالميه . سانيا هم از اين برف بي بهره نبوداا چه قدمي داشت خواهرم تا پاشو گذاشت تو دانشگاه آقا يه هفته يه هفته تعطيل شد بعد از 2 هفته تعطيلي خانم تازه يادش افتاده بايد درس بخونه تازه غرم مي زنه . ايول بابا خواهر خودمونه ديگه . تكه . عين خودمه!
خوب ديگه پول تلفنتون زياد ميشه . پيش ما بيا .
                                                        باي باي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 1:0 PM  توسط سانوا و سانیا  | 


 

الان بايد بعدازظهر باشه آخه خورشيد داره ميره به سمت غرب.
از صبح تا حالا تنها بودم. حوصلم خيلي سر رفته كسي نيومده با من حرف بزنه منم هرچي سر و صدا مي كنم جوابمو نمي دن انگار هيچ كس حرف رو نمي شنوه.
در اتاق رو صبح كه داشت از خونه مي رفت بيرون بست براي همين هوا خيلي گرمه احساس خوبي ندارم ولي تنهايي بر اين گرما غلبه كرده.
بالاخره صداش اومد .ذوق كردم خودم رو مرتب كردم و لبخند زدم .در اتاق باز شد و اومد تو .تصميم گرفته بودم من اول سلام كنم براي همين بلند گفتم:سلااااااااام .ولي هيچ جوابي نشنيدم. خسته بود كيفشو گذاشت يه گوشه و با همون لباسا افتاد روي تختو خوابش برد. با خودم گفتم اشكال نداره من كه از صبح تا حالا تحمل كردم اين يك ساعتم روش.
اتاق كاملا تاريك شده بوود و من جايي رو نمي ديدم فقط منتظر بوودم از خواب بيدار بشه و بياد با من حرف بزنه تا اينكه تكون تكون خورد با خوشحالي گفتم:ساعت خواب سر حال شدي؟ ولي اصلا جوابمو نمي داد.
ناراحت بوودم اينقدر ناراحت بودم كه دلم مي خواست از روي ميز خودمو بندازم پايين.
مامان اومد تو اتاق و چراغ رو روشن كردوگفت:بسه ديگه بيا شام. گفت: الان ميام. مي دونستم حالا منو مي بينه. خودمو درست كردم و دوباره لبخند زدم . آره بالاخره منو ديد .اومد جلو و گفت: به به سلام خوشگل خانوم خوبي؟ سر حالي؟ مي خواستم بگم نه حوصلم سر رفته ولي با خودم گفتم ناراحتش نكنم بهتره براي همين هيچي نگفتم.
دستامو گرفته بوود و نازم مي كرد .انگار همه ي دنيا رو بهم داده بودند همه ي اون حس تنهايي از بين رفت.خوشحال خوشحال بوودم بعد پارچ كنارمو برداشت و كمي آب توي گلدوني كه توش بودم ريخت .همه ي برگام سرحال شدند و با هم مي خنديدند.
دلم مي خواست باهاش حرف بزنم ولي انگار هيچ كس حرف مرا نمي شنود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 7:33 PM  توسط سانوا و سانیا  | 


 

 

داشتم مثل همه ي مردم تو خيابون هاي سبز وقرمز و نارنجي و سفيد راه مي رفتم .خيابون هايي كه ظاهرشون تكراري بوود ولي هر دفعه اتفاق هاي جورواجوري توش مي افتاد .
داشتم تو يكي از خيابون هاي نارنجي كه بوي مطبوع باروون توش پيچيده بوود راه مي رفتم بدون اينكه به خيابون هاي قبلي فكر كنم اما يه دفعه خودم رو سر يه دو راهي ديدم .دوراهيي كه براي من خيلي بزرگ بوود . يكي از اون راه ها برام آشناييِ چندين ساله داشت . احساس مي كردم خيلي از چاله چوله هاي اون خيابوون رو مي شناسم و اون خيابوون رو خيلي دوست دارم اما مي ترسيدم قدم تو اين خيابون بگذارم . مي ترسيدم انتهايي نداشته باشه و من بايد راه رفته رو برمي گشتم .(آيا توان برگشتن دارم؟!!!!!) راه دوم راه تازهاي بود .خيلي برام آشنا نبوود ولي مي تونستم اطمينان از راه رفتن  در اين جاده را احساس كنم .
مثل هميشه دل و عقل با هم دعوا مي كردند . نمي دونم چه وقت اين دو مي خواهند دست از لجاجت بردارند و با هم تصميم بگيرند.
دل:به راهي كه آشنا تره و دوستش داري برو
عقل: در راهي قدم بگذار كه اطمينان داري به مقصدت ختم مي شود . شايد از اين جاده هم خوشت آيد.
تو دو تا خيابوون كه نمي تونستم همزمان راه برم پس مجبورم يكي را انتخاب كنم . راه آشناي چندين ساله بدون اطمينان يا راه تازه اي كه اطمينان توش موج مي زنه
عقل و دل هنووز در حال جنجالند و من درمانده از گرفتن تصميم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 12:40 PM  توسط سانوا و سانیا  | 


 

 سلام    خوبيد؟
بالاخره تونستيم بلاگفا رو باز كنيم و بياييم .
دلمون براتون يه ذره شده بوود-اِ اِ اِ دل شمام تنگ شده بووود؟!!-
اول از همه يه معذرت خواهي به دوستايي كه آپ بودن و ما نرفتيم پيششون بدهكاريم . شرمنده ما كوتاهي نكرديم سايت باز نمي شد (يعني هيچ سايتي باز نمي شد)
ديشب اولين باروون پاييزي اومد .واي خيلي قشنگ بوود . 2 تايي يه نيم ساعت رفتيم بيرون هوا خيلي عالي بوود .
امروز صبح هم انگار زمين رو با برگ هاي رنگي فرش كرده بودند. راه رفتن روي برگا خيلي قشنگه مگه نه؟
مي خواستيم براي امروز شعر نداي آغاز سهراب سپهري (كفشهايم كو؟؟ چه كسي بوود صدا زد : سهراب ؟ ) رو براتون بنويسيم كه آقا مهدي زودتر اينكارو كرده و تو وبلاگش نوشته .اگر سهراب دوستيد بريد اونجا بخونيد .
راستي بالاخره سقف حموممون  جمعه درست شد . ما ديديم از همسايمون كه بخاري بلند نمي شه گفتيم بذار خودمون دست به كار شيم .
خودمونم كار خاصي نمي كنيم .سانوا هي درس مي خونه .سانيا هم همون كارو مي كنه . آخه امتحان هاي ميان ترم هر 2تاييمون شروع شده .
اين شعرم به خاطر اينكه خيلي دوستش دارم مي نويسم چون احتمالا خيلي هاتون شنيديد.

           تورا به جاي تمام كساني كه نشناختم دوست مي دارم
           تورا به جاي روزگاراني كه نمي زيستم دوست مي دارم
           براي خاطر عطر نان گرم
           و براي خاطر نخستين گلها
           تورا به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
           تورا به جاي تمام كساني كه دوست نمي دارند دوست مي دارم 

                          به اندازه ي 10 تاي كودكي دوستون داريم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 3:40 PM  توسط سانوا و سانیا  | 


 

                سلام ..................................................................... سلام
                                       ما اومديم با يه عالمه شرمندگي .
بالاخره اين طلسم شكسته شد . به بزرگيه خودتون ما رو ببخشيييييد.
اميدواريم با متن زير بتونيم جبرانش كنيييييييييييييييييييييييييييييم.

راستي تعداد كامنتاي پست زير  اولين ركردمون هم تو بلاگفا و هم توي پرشين بلاگ بود از همتون ممنونيييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييم.

هميشه يه نور زرد روي همه چيز بود و نسيم دل نوازي در حال وزش بوود  نسيمي كه خستگي رو از تنت بيرون مي كرد . موسيقي كه در هوا مي پيچيد همه ي غصه ها رو از يادت مي برد البته اونجا غصه معني نداشت و هميشه
احساس سبكي مي كردي . همه مثل كف دست باهات صاف بودن . اونجا دروغ و كينه و نامردي و تهمت تعريف نشده بودو اصلا چنين كلمه هايي وجود نداشت مهرباني بود و عشق و صفا . همه چيز مهيا بوود ولي آدم ها بيشتر از اينكه حواسشون به امكانات باشد به آدم هاي دور و اطراف بوود . در كل ظاهر رو نمي ديدند . همه با هم آشنا بودند . با هم بازي مي كرديم و مي خنديديم . اوج سرمستي .
اما يك روز از صبح دلم شور مي زد تا اينكه نداي دلم به حقيقت پيوست . صداي در زدن در هوا طنين انداز شد و نوايي آمد : فرشته اي هستم از جانب حق. با خوشحالي در را به رويش گشودم . او گفت: دستور دارم كه تو را پيش خدا ببرم . با خوشحالي روي بالهايش نشستم . به آسمان رفتيم. هميشه دوست داشتم به ابرها نزديك شوم . وااااي! از اين بالاچقدر سرزمين ما نوراني و زيباست .
به درگاهي رسيديم صدايي دلنشين در فضا پيچيد . امروز ماموريت رفتن به زمين را به تو مي دهيم . به مِن مِن افتاده بودم. آخر براي چي؟؟!!
خدا گفت: تو بايد به زمين بروي تا آدميان بفهمند هنوز خدا به آنها اميد دارد.
ولي من ديگر هيچ نمي شنيدم ازش خواهش كردم اين وظيفه را به ديگري محول كند ولي او  حرفش يكي بود . 2 فرشته ي مهربان دستهايم را گرفتند و مرا به آسمان بردند براي آخرين بار به آنجاي رويايي نگاه كردم . گريه ام بند نمي آمد و با همان گريه به خواب رفتم . هنگامي كه چشمانم را گشودم در آغوش مهربان زني بودم . همان كه فرشته ها خواستند مادر بخوانمش  ولي باز هم گريه مي كردم بر عكس اطرافيانم مي خنديدند شايد آنها پيام خدا را شنيده اند    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 5:56 PM  توسط سانوا و سانیا  | 


 

 

امروز پنج شنبه . همه خوابن براي اينكه امشب بتونند بيدار بمونند ولي من هر كاري مي كنم خوابم نمي بره . خدا امشب رو به خير كنه . حوصله ام سر رفته كاش سانوا از خواب بيدار مي شد . هرچي نگاش مي كنم بيشتر عمق خوابشو حس مي كنم . انگاري 100 ساله نخوابيده . دنيا رو آب ببره اين خواهر ما رو خواب مي بره .
چند روز پيش يكي از دوستاي سانوا به عنوان كادو بهش 2 تا لاك پشت كوچولو داد . خيلي نازن اينم عكسشونه:

 

 

طراحي رو داري!!!!!!!

 

 

 

 

 

     
وقتي بهشون نگاه مي كنم دلم واسه خودم مي سوزه دغدغه اينا چيه و دغدغه ي ما چيه !!!!!!!!  فقط حواسشون به اينه كه يه جا بخوابند - لاكشون رو هر چند وقت يه بار خيس كنند و غذا بخورند . اگه همه ي اينا براشون فراهم باشه خوششونه ولي ماها چي؟؟؟ خداييش توقعاتمون در مواردي بالاست يعني از همه انتظار داريم الا خودمون و خودمون از بقيه مهم تريم .
آخه چرا؟؟؟؟
به اسم آسايش و راحتي يا به قول بعضيا خوشبختي به هر كاري دست مي زنيم غافل از اينكه خوشبختي همين لحضاتيه كه داريم از دست مي ديم .
آندره مصورا درباره ي خوشبختي مي گه :
***بشر خيلي زود به خوشبختي عادت مي كنه و چون خيلي زود عادت مي كنه  خيلي زود هم فراموش مي كنه كه خوشبخته.***
هميشه از خودمون و از ديگران ناراحتيم در كل از همه چيز ناراحتيم بدون اينكه يه ذره فكر كنيم آخه براي چي؟ چرا اينقدر به همه چيز سخت نگاه مي كنيم ؟
يه معلم تست شيمي داشتيم به اسم بهروز يزداني. وقتي حرف مي زد انگاري هيچ غمي تو عالم نبود . مي دوني واسه چي؟ واسه اينكه از ته دلش مي گفت . مي گفت زندگي براتون خيلي سخته براي اينكه شماها روحتون رو اسير مي كنيد .اون مي خواد بره اون بالاها ولي شماها هي مي كشونيدش روي زمين . مجروح جنگ بود و شيميايي بعضي وقتا سر كلاس سرفه هايي مي كرد كه اشك هممون رو در مي آورد ولي اونقدر از دنيا و زندگي كردن تعريف مي كرد كه آدم شرمش مي شد آخه چرا ماها كه سالميم و از نظر جسمي مشكل نداريم اينقدر نق مي زنيم و ايراد مي گيريم؟؟؟
توي اين شب عزيز كه 23 ماه رمضونه بياين دعا بكنيم .يه دعا واسه خودمون.
خدايا از تو قناعت و قانع بودن رو طلب مي كنيم ازت مي خوايم كه معناي واقعي خوشبختي رو بهمون بگي و اميد به زندگي رو تو دلاي هممون قرار بدي و يك لحظه ما رو از ياد خودت غافل نكني.
                                                                                آمين
سرتون رو درد آوردم خيلي طولاني شد . ببخشيد
                           
                                      به اميد روزهاي طلايي زندگيتون
                                    دوستون داريم  سانوا و سانيا      
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 10:50 PM  توسط سانوا و سانیا  | 


 

                                     به نام او كه هر چه داريم از اوست
سلام . يه سلام كه بوي ماه مهر مي ده . بوش رو مي شنوي؟؟ بوي ماه مهر رو مي گما.
وقتي صحبت از ماه مهر مي شه بي اراده تو ذهنم ياد نظم و ترتيب مي افتم  آخه با شروع اين ماه برنامه هاي خونه ي ما تغيير مي كنه (يه نظم رو همه چيز حاكم مي شه ) . شما چي؟؟ شما با شنيدن كلمه ي ماه مهر اول از همه چي مي آد تو ذهنتون؟
راستي ما رو ببخشيد اگه دير آپ كرديم آخه يه مشكلي واسه ما درست شده كه دست هممون رو بند كرده . اين مشكل از اين قراره:
لوله هاي حمام همسايه طبقه بالا كه روسر ما قرار داره يه مدت بود آب مي داد . بالاخره يه روز اين همسايه ي وقت شناس تصميم كبري گرفت كه اين لوله ها رو درست كنه (بعد از 4  5 ماه . خيلي زود عمل كرد مگه نه؟) چشمتون روز بد نبينه بر اثر ضربه هاي متوالي و اينكه سقف حمام ما تو اين مدت هي آب خورده بود ريخت پايين . نمي دونيد چه صداي بدي داشت انگار يه بمب ساعتي منفجر شد . حالا ما مونديمو يه حمام خراب . حمام هم نمي تونيم بريم . شايد خندتون بگيره ولي ما واسه حمام كردن رفتيم خونه ي خالمون.
اينم حمومنونه:

                                    

 

                                                

  

                                 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 4:27 PM  توسط سانوا و سانیا  | 


 

                                             به نام خالق هستي
سلام. سلامي به گرمي دل شماها كه با اومدنتون به ما 2 تا انرژي مي دين.
اول از همه بايد بگم كه همون طور كه خيلي هاتون مي دونيد نتيجه هاي كنكور اومد . به همه ي كساني كه قبول شدن(از جمله حميد آقاي گل) از صميم قلبمون تبريك مي گيم واميدواريم كه موفقيت هاي بعدي اونها رو ببينيم. من هم سراسري اقتصاد قبول شدم و آزاد مهندسي كامپيوتر كه به طبع آزاد رو ترجيح مي دم.
از كساني كه تو پست قبلي اومدن و جواب سوال هامون رو دادن بينهايت
تشكر مي كنيم.
حالا جوابا:
گفتيم شايد سوالا يادتون نياد واسه همين يه بار ديگه سوال ها رو نوشتيم

سوال اول:
شما در يك مسابقه ي سرعت شركت كرده ايد از نفر دوم سبقت مي گيريد اكنون در چه جايگاهي قرار داريد؟
جواب:اگر شما از نفر دوم سبقت بگيريد جايگاه او را به دست خواهيد آورد پس دوم مي شويد.
دكتر- لانسوت- حميد - عاطفه - طوفان عشق(اسم؟) به اين سوال درست جواب دادن
سوال دوم:
اگر از نفر آخر سبقت بگيري جايگاه شما.....؟
جواب:اگر  جوابتون يكي مونده به آخره كاملا داريد اشتباه مي كنيد. آخه به من بگو تو چطوري مي توني از نفر آخر سبقت بگيري؟(به كلمه ي آخر چرا توجه نكرديد؟؟؟ نفر آخر يعني ديگه بعدش كسي نيست.)
هيچ كس متاسفانه نتونست به اين سوال پاسخ درست بده.
سوال سوم:
1000 تا بگير 40 تا بهش اضافه كن
حالا 1000 تا ديگه بهش اضافه كن
حالا 30 تا اضافه كن
1000تا ديگه اضافه كن
20 تا اضافه كن
حالا 1000 تا ديگه هم اضافه كن
حالا 10 تا بهش اضافه كن.
مجموعش چقدر شد؟؟؟
جواب:4100 مي شه
حميد و دكتر عزيز درست جواب دادن. بقيه هم گفتن حوصله نداريم(تنبلا)
سوال چهارم:
پدر مريم 5 تا دختر دارد :
نانا
نِ نِ
ني ني
نُ نُ
اسم دختر پنجم؟؟؟
جواب:مريم
لانسوت - ليدا(نزديك ولي دور) - ا.س- عاطفه درست جواب دادن .
پدر (دكتر خودمون) دفعه ي دوم درست جواب داد ولي داوران محترم (ممنون لطفا از جاتون پا نشيد) قبول نكردن .
خب حالا سوال جايزه:
 اگه يه مرد كوري بخواد عينك آفتابي بخره چطوري بايد منظورش رو به فروشنده حالي كنه؟؟؟
جواب:فقط بايد دهنش رو باز كنه و از فروشنده تقاضا كنه .
دكتر - لانسوت - حميد - ليدا - عاطفه درست جواب دادن.

از بين جوابا جواب احسان كاملا با  بقيه متفاوت بوود و ما خواستيم شما هم ازون مطلع بشين .
در مورد 2 تا سوال اول گفته بوود بايد برن مجمع تشخیص مصلحت نظام و سوال سوم رو كلا رد كرده و در مورد سوال 4 گفته من به دختر مردم كاري ندارم چون مشكل شرعي ايجاد مي شه.
ووو كامل ترين جواب مال مسعود بود كه به همه ي سوال ها اين جواب رو داده----->    جواب:............
به افتخار خودتون .
بازم از همتون ممنونيم
جا داره اينجا از عليرضا عزيز هم خداحافظي كنيم چون به خاطر كنكور ديگه نميتونه بياد وآپ كنه
ماه رمضان هم كه داره مياد دعا يادتون نره به همه دعا كنيد
سرتون رو درد آورديم . سانوا ميگه :ما آپيم .
                                             خوش باشيد 
                                                             دوستان شما
                                                                              سانوا  و  سانيا

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 6:10 PM  توسط سانوا و سانیا  | 


 

 

سلام به همگی . چطوریم؟؟آره مرسی ما خیلی خوبیم .

اول از همه باید یه تشکر ویجه(حالا آقای دکتر غلط املایی می گیره)از مهدی بکنیم چون فقط اون جای خای شعر سهراب رو برامون پر کرد . به افتخارش یه کف مرتب(شله       شله ) 

از کامنتاتون ممنون امیدواریم از این آپمون خوشتون بیاد .راستي جواباشو تو كامنتاتون بذاريد ما تو آپ بعدي جوابارو مي ذاريم (اشكالي نداره غلط غولوط بنويسيد ) 

 

      !!!تست هوش!!!                      
 
امتحان نهايي براي پي بردن به اينكه مغز شما از كار افتاده است. 
       امتحان زوال عقل
در اينجا 4 سوال معمولي و يك سوال جايزه وجود دارد شما بايد فورا به آنها
پاسخ دهيد.
قبوله؟؟
آماده!حركت

:سوال اول

شما در يك مسابقه ي سرعت شركت كرده ايد از نفر دوم سبقت مي گيريد
اكنون در چه جايگاهي قرار داريد؟
جواب:____________________________________
براي جواب دادن به سوال دوم به اندازه اي كه در سوال اول وقت تلف
كردي معطل نكن.
سوال دوم:
اگر از نفر آخر سبقت بگيري جايگاه شما.....؟
جواب:_____________________________________
سوال سوم يه سوال خيلي ساده رياضي.
توجه::اين سوال فقط بايد در كله ي شما حل شود از كاغذ و قلم و ماشين
حساب استفاده نكنيد.
سوال سوم:
1000 تا بگير 40 تا بهش اضافه كن
حالا 1000 تا ديگه بهش اضافه كن
حالا 30 تا اضافه كن
1000تا ديگه اضافه كن
20 تا اضافه كن
حالا 1000 تا ديگه هم اضافه كن
حالا 10 تا بهش اضافه كن.
مجموعش چقدر شد؟؟؟
جواب:_____________________________________
سوال چهارم:
پدر مريم 5 تا دختر دارد :
نانا
نِ نِ
ني ني
نُ نُ
اسم دختر پنجم؟؟؟
جواب:_____________________________________
خب حالا سوال جايزه:
يه آقاي كر و لالي مي خواد مسواك بخره با در آوردن آدلي مسواك زدن اون
مي تونه خواسته اش را به دكان دار حالي كنه و موفق به خريد مسواك بشه .
سوال:
حالا اگه يه مرد كوري بخواد عينك آفتابي بخره چطوري بايد منظورش رو به
فروشنده حالي كنه؟؟؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 1:17 PM  توسط سانوا و سانیا  | 


 

 

                

سلام سلام صد تا سلام
چطوريد يا خوبيد؟؟؟؟ ما كه چطوريم اميدواریم شما خوب باشيد.
آپمون دير شد واسه اينكه رفته بوديم مسافرت . جاي همتون خالي بود از توپم توپ تر بود .  يه شب ما با دختر دايي هامون با بچه هاي دخترخاله ي مامانم يكي از پارك هاي اصفهان رو گذاشتيم رو سرمون . ما بوديمو يه شيشه نوشابه خانواده با يه شير آب . خدايييش مي رفتيم تو زاينده رود سنگين تر بوديم
راستي رفتيم عالي قاپور رو هم ديديم .ايول به هوش قديميا تو يه اتاق اگه 2 نفر قطري رو به ديوار مي ايستادن و يواش  حرف مي زدند مي تونستند صداي همديگرو بشنوند .مي گفتند واسه بيضي بودن سقفه ما كه نفهميديم چطوري!!! حيف. نمي دونيم چرا نمي شه عكساشو بزاريم ولي اگه مي شد خيلي خوب بود اخه خيلي با حال بودن .
 آخر اين هفته هم كه تعطيله. اميدوارم به همتون خوش بگذره . از حالا هم عيد رو به همتون تبريك مي گيم چون شايد نتونستيم آخر هفته آپ كنيم .
راستي چرا جاي خاليه پست قبلي رو پر نكرديد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از كامنتاتونم ممنون   
                           آرزومند آرزوهايتان -------> سانوا و سانيا
   

+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 1:19 PM  توسط سانوا و سانیا  | 


 

به قول احسان كه خيلي وقته ازش خبر نداريم درود:
چطوريد؟ چي كارا مي كنيد؟ جاتون خالي چند روز پيشا تولد هانيه جوووون(خیلی توجهی به جون نکنید)http://www.allyou.blogfa.com بوديم. (هانيه به خاطر اين تبليغه حتما با هم حساب مي كنيم) خيلي خوب بود مخصوصا قسمت شام و اينا

سانوا: به خاطر تبريكاتون ممنون. خيلي خوشحال شدم ايشالا سر تولد همتون بتونم جبران كنم به شرطي كه دعوتمون كنيد . (ببين هانيه سر تولد تو جبران كرديما ) . 
پریشب تو تلويزيون آخوند تقلبي رو ديديد؟؟؟ واي خداي من چه تيكه اي بود ....(( ما تو بشقاب پرنده نشسته بوديم با امام زمان و..............)) يعني خداييش چطوري مردم حرفشو باور مي كردن؟؟؟؟؟؟
اون جماعتي كه ما ديديم بيرون از تهران رفته بودند واسه اينكه حاجي بشن آدمو تو فكر فرو مي بره كه آيا واقعا مردم خودشون فكر مي كنند يا اينكه
از اينا كه بگذريم مي رسيم به خودمون . سانوا كه مشغول كلاس طراحيه خودشه و همش حواسش به اينكه تهداد طرحاش كم نشه تا استادشون دعواش نكنه . منم كه بيكار بيكارم . تا حالا اين قدر بيكار و بي دغدغه نبودم . هر كاري مي خوام بكنم يه جاش گيره نمي دونم چرا ولي رو هر كاري دست مي ذارم مي گن وايسا ببين نتيجه كنكورت چي مي شه . از دست اين كنكور

حالا يه شعر زيبا از سهراب عزيز : ايشالا خوشتون بياد

گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدم هاي تو را
چشم تو زينت تاريكي نيست پلك ها را بتكان كفش به پا كن و بيا
و بيا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و______ تو را مثل يك قطعه ي آواز به خود جذب كند
پارساييست در آنجا كه تو را خواهد گفت
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از حادثه ي عشق تر است

یه نکته: اون جا خالیه رو گذاشتیم ببینیم کی می تونه پرش کنه.آخه راستشو بخواین ما این شعرو از روی یه نوشته خوندیم  واسه همین نتونستیم این قسمت دستخط یارو رو بخونیم

همين ديگه            
                                به اميد اينكه هميشه خوب باشيد نه اينكه بد نباشيد            

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 6:50 PM  توسط سانوا و سانیا  | 


           تفلد

 

 روزها و هفته ها با سرعت خیلی زیاد می گذره و ما اصلا متوجه این گذر نیستیم . تا یه سنی دلمون می  خواد زودتر بزرگ بشیم بعدش مدام سنمون رو کم می کنیم . عالمی  در پاسخ به پسر نوجوانی که می گفت من ۱۶ سال سن دارم  گفت:درست تر اینه که بگویی دیگر ۱۶ سال از عمرم رو ندارم .(( وچه زیبا گفت عالم)) نشسته بودم و داشتم با خودم به این جمله فکر می کردم . واقعا راست میگه چقدر از عمرم رو درست استفاده کردم ؟؟  نه نه دلم نمی خواد یاد ناراحتی ها و خاطرات بدتون بیفتید(با توام حمید ) چون اون وقت  برای راضی کردن خودتون اونها رو می گذارید گردن دیگران (البته هیچ کدومتون این طوری نیستید) ولی به خوبیهاش که رفت و شاید از بعضیهاشون درست استفاده نکردیم فکر کنید......

   تو ذهنم رفتم به سال ۷۱ زمانی که من ۳سال بیشتر نداشتم و مامانم واسم یه خواهر آورد اصلا احساس اون موقمو یادم نیست فقط می دونم الان همش خدا رو شکر می کنم به خاطر دادن چنین همدم و سنگ صبوری به من. (ببین فقط به خاطر تولدت یه ذره تحویلت گرفتم پرو نشیا)

               سانوای عزیزم تولدت مبارک

  تو ماه مرداد ما تولد زیاد داریم منم خواستم تو همین پست به همشون تبریک بگم (البته پیشاپیش)

  اول به دختر داییه عزیزم نگین که خیلی دلم براش تنگ شده (۱۹ مرداد). نگین عزیزم تولدت مبارک ایشالا ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰  سال زنده باشی

 بعدش به هانیه(۲۱ مرداد) مریم(۲۹ مرداد) لادن(۲۲ مرداد)طیبه(۲۰ مرداد) ووحسنیه(۱۵ مرداد که البته دیروز بوده)

 امیدوارم همتون خوب و خوش باشید

 با کامنت های زیباتون سانوا رو خوشحال کنید .

  دیگه ......... همین                                    دوست همیشگیتون سانیا

                              

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 5:3 PM  توسط سانوا و سانیا  | 


 

 

 

پريشبا     قرار     بودش                                     خستگي  از تن  بكنيم

       حالا  كه ماشين خريديم                                           بريم  يه   چرخي بزنيم

       پريشبا     قرار     بودش                                         با هم  بريم  يك  سفري

       مونده بوديم  كجا  بريم ؟                                         از اين وري يا اون وري ؟

       عيال مي گفت: اصغر آقا                                          بهت بگم بي حرف پيش

       يه  خورده اي  خريد دارم                                         بايد بريم به سمت كيش!

       علي مي گفتش:بابا جون                                         نزن  تو  ديگه  ضد  حال!

       حالا  كه  ماشين  خريدي                                         ما رو ببر سمت شمال !

       ننم مي گفت: خير ببيني                                            بيا        بكن      محبتي

       ما  رو   ببر   به  شهر قم                                       تا        بكنيم     زيارتي!

       غزل  مي گفتش :  بابايي                                       مي شه بريم به اصفهان

       مي شه  بريم  با همديگه                                      تا   ببينيم   نصف جهان !

       تو  اين  ميون  يكهو  ديدم                                    تلويزيون     داره    ميگه:

       بنزين  از  امشب  آقا جون                                  سهميه بندي  شد ديگه!

       اگر مي خواين تا كه بديم                                    ما  به  شما  سهميه تون

       فردا     بيارين      همگي                                   با  خودتون  قطره چكون !

       از اين به بعد هم  همگي                                     تو  خونه هاتون  بشينين!

       يا       قصه هاي   جزيره                                  يا  اينكه   يانگوم ببينين ! 

       انگاري  يك  سطل آب يخ                                 يكدفعه ريخت رو سرمون !

       اون كه مي گفت اخبارشو                                 ما  مي زديم تو سرمون !

       به     قول    احمدي نژاد                                 اوضاع     ولي     مرتبه ! 

                                       فقط نگفت با اين سه ليتر          

                                      كجا    بريم ؟    تا طرقبه !

                               اينم يه مدلشه!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 3:3 PM  توسط سانوا و سانیا  | 


 

                                                       خدا را ميتواني ببيني؟

  پسر بچه اي از خواهر بزرگترش پرسيد : آيا كسي واقعا مي تواند خدا را ببيند؟ خواهرش با تندي گفت:البته كه نه نادان . خدا آن بالا در آسمان هاست هيچ كس نمي تواند او را ببيند.

مدتي بعد پسر سوال خود را از مادرش پرسيد. مادر با مهرباني پاسخ داد: نه پسرم خدا در قلب هاي ما آدم هاست اما هرگز نمي توانيم او را ببينيم .

پسر تا حدودي راضي شد اما هنوز كنجكاو بود اندكي بعد با پدر بزرگش به ماهيگيري رفت . آنها مشغول تماشاي غروب آفتاب بودند كه پسر سوالش را از پدر بزرگ پرسيد. و پدر بزرگ همان طور كه مشغول ديدن غروب بود به او گفت: پسرم من الان غير از خدا هيچ چيز ديگري را نمي بينم.

                                                                                                    

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 10:43 PM  توسط سانوا و سانیا  | 



JavaScript Codes JavaScript Codes